تبليغاتX
نیست ... اما هست
>


« به نام او »

 

برای واپسین لحظاتم ...

 

زمانی که آرزوی آسمان بر آورده می شود

 

وقتی که دغدغه های انتظار باران به پایان رسد

 

هنگامی که رنگین کمان عشق در چشمانم سایه می کند

 

آن زمان که دیوارهای سبز خانه ام دیگر رویا نیست ...

 

گاهی از او برای فرشته ها می گویم ؛

 

گاهی تکه های نفس را از هم جدا می کنم تا ...   تا رسیدن .

 

برای سیبی می نویسم که بعد از انتظارم کال ماند و هیچوقت سرخ نشد ...

 

برای رویاهایی که در چاهی دفن شدند ،

 خواسته هایی که با احساس سر به آسمان کیشدند و با تلنگری از بی توجهی خاک را بوسیدند .

 

برای دریایی می نویسم که اشکهای غربتم را شست ..

 

ساحلی که باران را در آغوش قلبی که با شاخه درخت کشیدم ، جا داد .

 

 

برای خدا ...

 

او که با خبر از امیدهای بی سرانجام است

 

او که دل را برای سکوت برگزید

 

خدایی که لبخند تلخ مرا شیرین کرد  ....  

 

برای او می نویسم :-

 

از زادگاهی که نامش ریه هایم را تنگ می کند

 

از چشمانی که تمام دلخوشیهایم را رقم می زند

 

از  فرشته ای که زمین را دوست ندارد ، ولی برای دیدن سبزترینش دل را به دریا داده ...

 

و سر انجام از دلی که نفسهایش به شماره افتاده و نای آه کشیدن ندارد

 

می نویسم که جای پایم را از روی برگهای پاییز محو کنید ...

 


| پسربد |

<