تبليغاتX
نیست ، نمی دانم کدامین جاده را می پیماید


نیست ، نمی دانم کدامین جاده را می پیماید

خدایی دارم آن سوی غمها ، که مرا میبیند و لبخند میزند





















 

روزی ، روزگاری ... جایی ... شاید آن دورها ، آدم یا انسانی باشد که مردیست غریب ،

از فرط بی خوابی چشمانش سرخ است ... مانند دلش ..

 که هرکسی او را می بیند تعبیــری غریب به جز حقیقت را برایش می سازد  ؛

 احساس او چیزی فراتر از دلتنگیست ،

 مانند غریقی که دریا او را به قعر خود می کشد

و در این کشش تمام زندگی در روح چشمانش نمایان می شود ..



او باران نبود که فصلش تمام شود و باید سالی دیگر صبر می کردم تا ببارد ..

 

او به مغز و قلب نالایق من مبتلا شده بود ، که دیوانگانی بیش نیستند ..

 

" و او روزی می رود " این جمله ای بود که از روز آغازش زمزمه می شد

 

" و هرپایانی آغازیست رازناک" این  جمله هم تا سرمشق دفتر زندگیم پیش رفت.

 

من هستم ، با تمام وجود ...

 

 می دانم که حسی چنین خمیده و زیبا  ، میان چشمانش محو شده است

 

من در وادی سبز ، از آنچه هست و نمی بیند می گویم ،

 و او از آنچه نیست و میبینم برایم می گوید ؛

 

دلم ، ترکیبی از وسوسه و زخم و کمی احساس غمگین ولی شیرین است ،

 

 تو به آنچه که می خواهی چنگ بزن .

 

من هستم ، تو هستی ، و هنوز زندگی ادامه دارد ،

 

 با روالی متفاوت

 

 باید عادت کرد به آنچه که پیش می آید ،

 

 و تا حد توان رو به تغییری "بهتر" باید از بدیها و گاهی "خوبیها" گذشت ؛

 

روزی تغییری اختیاری پیش می اید

 

 و گاهی از روی اجبار تو را ، (مرا) با دستانشان به سوی یک وادی دیگر می فرستند

 

 که استفاده از عقل در وادی "دلها" کاریست اشتباه و همچنین عکس آن .

 

 من روحم را هرشب به خوابش می فرستم ،

 

 تو هم بیا و شمعی را که خوابیده ام و و روشن مانده خاموش کن .

 

به سحرگاه می رسم ، اما مانده ام که شاید دوروغین باشد و نمازم را به آفتاب رساند و بسوزاند ؛

 

 من بیدارم یا که خواب ؟!

 

  بیدار می مانم تا سحر ، کمی مرا در آغوش بگیر ، که لحظه ای این چنین نزد خداوند عزیز است ،

 

 

 

 

و خداوند تمام فرشتگان را در یک روز آفرید

 

نه از خاک ، که از نور  ؛

  برای همین است که چشمانش همیشه مانند مهتاب زلال ، دلم را روشن می کند

 

باز هم می گویم  : تا همیشه جای دستانش روی دلم باقی می ماند ،

بوسه لبانش تا ابد بر رگهایم  دست نخورده می ماند .

 

تو اما چیزی به یاد خود نیاور ، مغز و دلت را می بویند که مبادا گفته باشی ... دیده باشی ...

 

 

بازهم آشوبی شد در دل!پسربد| |


Design By : Night Skin