تبليغاتX
نیست ، نمی دانم کدامین جاده را می پیماید

به نام او



از باغچه ی پیرم ، سیبها را دزدیدند ؛ تمام دلخوشیهایم را ..


اما ، تو ماندی ؛ شُکرت ... دوستت دارم


من مدیون توام ..!!


آهای خدا ... با توام ، حواست کجاست ؟!

نگاهم کن               

زود پیر شدم ..


موهای سپیدم سلام می رسانند ، و ممنونند برای مهمان دنیا شدن


چشمان خسته ی من می دانند که تورا نمی بینند ، و نخواهند دید


اما حرفهای بزرگی با آسمانت دارند ..

 

 

 


گونه هایم از اشکها شاکیند ..

لبانم .. چه جالب است !! تَرَکهایشان شبیه زخم سینه است !


حنجره ام .. !! این یک معجزه است !! بلندترین صدایش نام توست ؛ حرف عشق ..


سینه ام و قفسش ...


زندانی قفس سینه ام نا آرام می تپد ، نظمِ بی نظم زندگی ..


شکرت .. ماندنی ...!


اَه ... بازهم این سردردِ لعنتی شروع شد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط پسربد  |